دلا بلبل چه خوش باشد چو بیند صبح بستان را
ببیند نرگس مست و ببوید پیچ رقصان را
بیاساید میان سرو و از قدش سخن راند
به گرد سنبلی گردد بجوید زلف پیچان را
به امید یکی بوسه دو دست از گل نمی شوید
بنازد لعل گلگونش کند ذم رقیبان را
تمام شادی بلبل چه باشد غیر این شادی؟
که همصحبت شود شاید به یک دم شاه بستان را
تو ای محسن بدان محزون به بوی لحظه ای صحبت
به سودای کلام تو فروشد گوهر جان را
نوشته شده توسط محزون در بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 12:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

